
لبخند تو برای قلبم
لطیف تر از شکفتن شقایق بود
دلپذیرتر از تولد یک پروانه
لبخند تو شکوهمند بود
چون افتتاح خورشید
در ضیافتِ طلوع
پاینده باد مرواریدِ تابناک تبسم
در صدفِ گوهرین لبانت...
مرتضی عزیزی - 23 دی 90

غمناک که می بینمت
شبم به همنشینی با خدا روز می شود
تا مگر به حرمت این همنشینی
دور گردد ابر غصه
از آسمان چهره ی مهپاره ات
و محو گردد تلاطم امواج پریشانی
از گستره ی قلب دریایی ات...
روا مدار، خدایا، به قلب پرمهرش
غبار غصه نشیند، شهابِ غم تازد
که قلب نازک او را کجا سزا باشد
هوای ابری آشفتگی غمین سازد؟
روا مدار، خدایا، که زندگی بر او
درِ لطافت خود بسته، ترشرو گردد
سرش بگیر در آغوش پر ز مهرت تا
دوباره خرم و شاد آن فرشته خو گردد
مرتضی عزیزی - 19 دی 90

به باد رشک می برم
که محرم است حریم گیسوانت را...
و نوازشگر گونه هایت
آنگاه که لبخند می زنی
و سنگ صبور اشکهایت
آن هنگام که می باری...
مرتضی عزیزی - 17 دی 90

یادت می آید آن شب را
که بی هوا مهربان گشتی با من؟
چگونه مهربانیت آرامم کرد!
شبی که محبتت بسیار بود و آرامشم بسیار...
و همین "بسیار" بود که در هراسم می انداخت
گویا در عمیق ترین نقطه قلبم،
آنجا که خودم نیز به ندرت ادراکش می کنم،
آوایی بود که مدام گوشزد می کرد:
" دل خوش مدار، بیچاره،
بدین مهربانی ناگهانی
آرامشت دیری نخواهد پایید
حرام ست بر عاشقان آرام بودن..."
طفلکی راست می گفت
آرامشی پیش از طوفان بود...
اینک نظاره کن دلم را
تنهای تنها
در مصافِ طوفانی به غایت سهمگین
راه فراری نیست
عجیب کارزاری ست نابرابر
انصاف را گویی به کوی عشق راه ندادند...
مرتضی عزیزی - 16 دی 90

سلامت می کنم ای دوست
می دانم سلامم را
که از ژرفای این آتشفشانِ کهنه قلبم برون خیزد
دگر پاسخ نمی گویی
که این آتشفشان خاموش باید کرد با سوزی
که از سرمای رفتاری
و یا از سردی سنگینِ گفتاری برون آید
سلامت می کنم از جان
سلامی بی طمع هرچند می دانم
که پنداری
در این دنیای پر تزویر و پر دوز و کلک
گاهی سلامی گر کسی گوید
سلام گرگ را ماند
که دندان های تیزش را
قفایِ پرده گفتار مهرآمیز خود مستور می دارد
سلامت می کنم اما
دگر پاسخ نمی جویم
که عادت کرده دیری گوشِ قلب من
به آوای غم انگیزِ سکوتِ تو
که رسم خوبرویان کی جز این باشد؟
وفا را با جفا پاسخ همی دادن
بنای باشکوه دوستی ویران همی کردن
بُریدن
روی گرداندن
ضمیر عاشقان خویش را در آتش افکندن
و ایشان را در این آتش به حال سوختن دیدن
پسندیدن...
سلامت می کنم جانا
سلامی ساده و بی غش
سلامی چون نسیم صبحگاهی بابِ طبعِ دل
سلامی چون نگاه دلربای کودکی معصوم در کوچه
سلامی چون هوای خوش پس از باران
سلامت می کنم از انتهای کوی دلتنگی
سلامم را پذیرا باش...
مرتضی عزیزی - 15 دی 90

خواندم اندر حکایتی شیرین
که زنی پیر، صورتش پُرچین
سالِ عمرش گذشته از هفتاد
رفته زور جوانی اش بر باد
نه به پا قوتی درو نه به دست
روزگارش ز جورِ پیری پست
داشت باغی برای امرِ معاش
لیک زوری نماده بود به جاش
در توانش نبود شخمِ زمین
بود زین ناتوانی اش غمگین
داشت اندر جهان یکی فرزند
که به جرمی فِتاده اندر بند
پورش از جورِ حاکمِ دوران
خود نبودش رهایی از زندان
پیرزن نامه ای به پور نگاشت
که امیدی جز به پور نداشت
نامه ای بود پُر شکایتِ دل
تا کند پور چاره ای عاجل
پور وقتی پیامِ مادر دید
اشکهایش به دیده گشت پدید
لحظه ای دیگرش قرار نبود
تا رهاند ملالِ مادر زود
در جوابش نبشت:" مادر من
ای فدایت ز پای تا سر من
گر که خواهی دوباره ام بینی
در کنارت هماره ام بینی
هیچ در شخم باغ سعی مکن
چونکه رازی دَرَش نهفته به بُن
کُشته بودم جوانکی، پنهان
دفن کردم جنازه را در آن
گر که شخمش زنی برون آید
پسرت زود سرنگون آید "
چون پیامش بدید زندانبان
داد چندین پیاده را فرمان
تا تفحص کنند باغِ فلان
یافت گردد مگر جنازه درآن
باری آن ابلهان سست اندیش
باغ را هم به بیل و هم با خیش
مدتی چند زیر و رو کردند
همه اطراف جستجو کردند
لیک نه سرّ تازه ای دیدند
نه اثر از جنازه ای دیدند
این میان پیرزن همی خرسند
شد دعاگوی نازنین فرزند:
" از درونِ سیاهچالِ ستم
شخم کردی زمینِ من بی غم
این خِرَد را پدر به ارثت داد
رحمت بی کران به خاکش باد" 
مرتضی عزیزی - 12 دی 90

ببین کُنجِ دلم غوغاست بی تو
وجودم غم ز سر تا پاست بی تو
نه لطفی بی تو در دنیاست امروز
نه شوق دیدن فرداست بی تو
چه نالم از مصیبت های این دل
که چون مجنون بی لیلاست بی تو
ضمیرم غرق شادی بود با تو
کنون حسرت در آن پیداست بی تو
به بحرِ غُصه غواص دلم بین
غریق موج این دریاست بی تو
رفیقِ قلبِ تنهایم تو بودی
کنون تنهاترین تنهاست بی تو
سحابِ خاطرم با خاطراتت
اسیرِ سوزِ استسقاست بی تو
شراب آماده و ساقیِ قلبم
کنون تنها پی میناست بی تو...
مرتضی عزیزی - 11 دی 90

دوباره شب سحر گشت و به دل شوق وصال آمد
مرا بوی خوش آن نیک روی خوش خصال آمد
به دل گفتم ز رویای خوشش فارغ شود اما
دگربار آن رخ نیکش به ایوان خیال آمد
چه سر است این؟ نمی دانم، که بر منزلگه قلبم
دمی شادی فرود آمد، دمی دیگر ملال آمد
عنان پیچیدن یارم چنان آشفت احوالم
که از آشفتگی سامان این حالم محال آمد
بیاور باده، ای ساقی، حرام ار زاهدش خوانَد
مرا کز زُهد بیزارم، می و باده حلال آمد
مرتضی عزیزی - 7 دی 90

سکوت، سکوت، سکوت...
چه فرقی می کند، شب باشد یا روز
زمستان باشد یا پاییز...
چه فرقی می کند اندامت را بر تختخوابی پرتاب کنی
یا آن را به رقص افکنی، چون عروسک خیمه شب بازی
چه فرقی می کند گوشهایت را به مطرب بسپاری
یا به آوای حزن آلود دوره گردی بخت برگشته
همه صدایند و لیک
همه سکوتند در برابر قلبی که طپشش
در دستان تو نیست...
مرتضی عزیزی - 5 دی 90

بودند
زمین عطسه ای کرد
و دیگر نبودند...
هان! که بود و نبودمان در گرو عطسه ای ست...
یاد رفتگان این واقعه دلخراش گرامی باد.
ایرج بسطامی نیز در بین آنها بود...
صفحه قبل 1 صفحه بعد
.: Weblog Themes By LoxBlog :.